قهرمان ميرزا عين السلطنه
69
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
پائين دره بود . اسمش كركوب بود . آب خوبى داشت . يك دقيقه ايستاديم پائين اين دره كه جوى آنجا هم برف داشت و آب فراوانى داشت . از آنجا گذشتيم باز درهاى بود اسمش درهء دوآب بود . آنجا ايل افتاده بودند . برف خيلى بود . بسيار هواى خوبى داشت . از درهها كه گذشتيم به يك سرپائينى رسيديم كه از آن بالا آوه نمايان بود . سرپائينى بدى بود . گرم هم شده بود . خيلى آمديم ديديم فرج الله خان با دو آخوند آنجا ايستاده بودند . رفتيم پياده شديم . يك نمد در زير درخت انداخته بودند [ و ] يك مجموعهء خيار [ بود ] . پنج و نيم به غروب مانده وارد آوه شديم . آوه همهاش سه خانوار است . ده نيست مزرعه است . هنوز هيچ بنه نيامده بود . سر و صورت را صفا داديم . دو سه خيار خورديم . بعد از يك ساعت بنهء سيسخانه آمد . جاى چادر آنجاست بالاتر است . بعد بنهء صندوقخانه رسيد . هنوز فراشخانه نرسيده بود . يك آفتابگردان آنجا زده بودند . رفتيم آنجا در آفتابگردان نشستيم . بعد از يك ساعت چادر رسيد . تا آنها چادر زدند . من و نظر رفتيم گردش . يك قدرى پائينتر نزديك سنگها يك بار از دور يك زر به كبك بلند شد . رفتند بغله . ديگر فره كبك بزرگ شده بود . مختصر دو زربه كبك همه از دور بلند شد . خيلى هم رفتيم نزديم . مگر يك تير در هوا انداختيم . جاى آقا داداشم خالى بود . در جاى اول كه هنوز بارها نرسيده بودند يك زاغچه در سر درخت لانه كرده بود . قهوهچى را گفتم رفت دوتا را بيرون آورد . بزرگ شده بودند . زاغچهها از اين ور به آن ور مىرفتند . هى قارقار ميكردند . سهتاى ديگر را آنجا گذاشتيم . امروز جاى چادر خيلى خوب است . بالاى تپهايست . دورتادور چادر جوى آب است . يك حوض دراز هم فرج الله خان داد درست كردند . فرمايشات خانم را به فرج الله خان گفتم . همه را عذر آورد . بعد غروب يك مجموعه آلبالو آوردند با توت بسيار . امروز ابو القاسم نزديك بود زمين بخورد . محمد تقى زمين نخورد ، و السلام . شب هواى بسيار خوبى داشت . روز جمعه 29 رمضان - خيلى صبح دير از خواب برخاستم . يك ساعت يا دو ساعت ناهار مانده بيدار شدم . چونكه ديروز نخوابيدم ، از آن جهت بود . يك قدرى در دور چادر گردش كردم . ناهار آوردند . ديروز آلبالو آورده بودند امروز خورش درست كرده بودند ، خورديم با كباب بسيار . بعد از ناهار حضرت و الا فرمودند صورتت را صابون نمال بلكه بهتر بشود . صورت من ديدنى است . دماغم همه پوست انداخته . يك جا پوست انداخته ، يكجا نينداخته . پيشانى يك تخته پوست دارد تا توى ابروهايم . صورت مختصر ديدنى است . هركه نبيند باور نميكند . يعنى نه صورت من تنها صورت همه ، بخصوص صورت على خان كه معركه است . من نخوابيدم . صورتم را صابون نزدم . از آن روز تا حال همه را موم و روغن مىمالم . امروز صابون زدم . بعد آمدم خشك كنم همه دستمال پوست شد . همه پيشانى پوست داد ، صاف شد . صورتم پاك شد . اما دماغم كمى پوست داد باز خيلى باقى است . همه تركيد . دست به دماغم نميتوانم بزنم . آئينه كه نگاه ميكنم بدم مىآيد . پيراهن عوض كردم . بعد يك لاشخور كه اسمش سار ( ؟ ) است آمد از جلوى چادر بگذرد ، يك تير خالى كردم خوب تيرى بود اما نخورد . قدرى كه گذشت آب گرم كرده بودند . حضرت و الا حمام رفتند . بعد از حمام سوار شديم . حضرت